»
به روز شده در : سه شنبه ، 16 شهریور 1389 ساعت 07:06

صفحه نخست تماس با ما آرشیو ارسال خبر جستجو پیوند ها RSS
کد خبر : 341
تاریح انتشار : یک شنبه 24 آبان 1388 - 00:08:01
تعداد بازدید : 335
 
  ارسال به بالاترین  ارسال به دنباله داغ کن - کلوب دات کام چاپ این صفحه

شكوفه هاي صبر
خاطراتي از روحانيون آزاده

بعد از اين كه پانزده روز اول اسارت خود را در بيمارستان بصره گذرانديم، به يك بيمارستان در بغداد منتقل شديم. با خود گفتم: در بيمارستان بصره، پايم را كه مي شد با رسيدگي و مراقبت هاي ويژه پزشكي درمان كرد، قطع نمودند، حالا خدا رحم كند به بيمارستان بغداد! حتماً در اين بيمارستان سرم را مي خواهند جدا كنند. در بيمارستان بغداد كه ظاهراً يك درمانگاه نظامي بود پزشكان و پرستاران، سخاوتشان گل كرد و مي خواستند به يكي از مجروحيني كه به خون نياز داشت، خون تزريق كنند، اما ايشان زيربار تزريق نمي رفت و مي گفت: من نمي خواهم خون شما بعثي هاي كافر در رگ هايم جاري شود. كاركنان درمانگاه از اين برخورد سرخورده شده بودند و امتناع اين مجروح را از پذيرش خون، يك شكست و خفت براي خود مي دانستند، تلاش كردند با تهديد و ارعاب او را وادار كنند كه اين كار را قبول كند، اما اين آزاده از موضع خود عقب نشيني نكرد و دست آخر از اين رويارويي سربلند بيرون آمد و خداوند هم سلامتي او را برگرداند.
پاسخي گويا
طحانيان كه توانايي خوبي در جواب دادن به سخنان بي اساس دشمن داشت، هرگاه با استهزاي دشمن رو به رو مي شد، با جواب كوتاه و درعين حال كوبنده اي، شكست و ذلت را به كام دشمن مي ريخت. اين ويژگي ها، همراه با روح تعبد و معنويتي كه در چهره اش موج مي زد، علاقه و مهر بچه ها را نسبت به او دو چندان كرده بود. نگهبان، نگاهش به چهره جوان مهدي افتاد و او را ورانداز كرد. ظاهراً شانزده يا هفده سال بيش تر نداشت، اما چرا به جبهه آمده است؟ به دنبال اين تصور خام بود كه از او پرسيد: اسمت چيست؟- مهدي طحانيان- تو با اين سن و سال كمي كه داري، بايد در خانه مي ماندي و پستانك به دهان مي گرفتي، نه اين كه به جبهه بيايي و اسير شوي. مهدي با صراحت لهجه و بدون هيچ ترس و دلهره اي جواب داد: جناب نگهبان، من به جبهه آمدم تا به جاي پستانك، ضامن نارنجك را با دندان بكشم و به طرف نيروهاي شما پرتاب كنم.
نگهبان كه از پاسخ كوبنده مهدي درمانده شده بود، براي جبران شكست خود با كابل به جان او افتاد و بدن ضعيف او را زير رگبار ضربات خود قرار داد.
(محمد مهريزي)
عيد غديرخم و ديدار از سادات
حاج آقا ابوترابي سعيش اين بود كه روحيه بچه ها را شاد و زنده نگه دارد. به اين منظور، برنامه هاي متنوعي را ترتيب مي داد. يكي از اين برنامه ها ديدار از سادات در روز عيد غدير خم بود. ايشان يك روز قبل، به سادات فرمود: لباس هاي مخصوصي پوشيده، در يكي از آسايشگاه ها بنشينند تا ديگران به ديدنشان بيايند. البته براي اين كار، از عراقي ها اجازه گرفته بود. روز عيد سادات اردوگاه همين كار را كردند و ديگر دوستان به ديدنشان آمده با آن ها مصافحه نمودند. اين حركت يك شور و نشاط زايدالوصفي را در بين اسرا به وجود آورد. با تمام شدن مصافحه و ديدارها حاج آقا به فكر افتاد كه يك برنامه تفريحي و سرگرم كننده ديگر درست كند، لذا به بچه ها گفت: خوب، حالا به عنوان جايزه برگزاري اين جشن و به خاطر عيد غدير، هر كسي كه از اين لباس هاي مخصوص پوشيده (يعني سادات) كتك مفصلي به آن ها بزنيد. بچه ها هم از خدا خواسته روي سر آن ها ريخته و به حالت تفريح و شوخي، شروع به زدن اين عزيزان كردند و به اين صورت، تفريح و شادي خوبي براي همه بچه ها، چه سادات كه به اصطلاح كتك مي خوردند و چه دوستان ديگر به وجود آمد.
عشق به امام حسين(ع)
حاج آقا ابوترابي روز عاشورا كفش هاي خود را از پا درمي آورد و با پاي برهنه بر زمين داغ اردوگاه قدم مي زد. يك بار همين كه حاج آقا كفش هاي خود را درآورد و با پاي برهنه به محوطه آمد، اسراي ديگر از وي تبعيت كردند و آن ها هم پا برهنه شدند. عراقي ها كه اين صحنه را مشاهده كردند، تصور كردند كه اين حركت اعتراض آميز و به اصطلاح نوعي اعتصاب است، لذا حاج آقا را كه در گوشه اي از اردوگاه بود، صدا زدند و به او گفتند: اين چه حركتي است كه شما انجام داده ايد؟ اين خودش يك نوع عمل سياسي است. منظور شما چيست؟ حاج آقا جواب داد: اين حركت، سياسي نيست، بلكه ما به عشق حضرت امام حسين(ع) و به ياد غربت و مظلوميت آن حضرت و اهل بيت او، اين كار را مي كنيم. بعثي ها كه به صراحت مي گفتند عزاداري در ارتش و قانون ما ممنوع است، با اين حركت آرام و البته پرپيام هم مخالفت ورزيده، گفتند: اين حركت نوعي شورش به حساب مي آيد و شما بايد كفش هايتان را بپوشيد.
(عيسي نريميسا آزاده روحاني)
پرواز بر فراز قله شهادت
هر چند پير به نظر مي رسيد و محاسنش سفيد بود، ولي دل جواني داشت و گفتار و كردارش براي جوانان اردوگاه اميدبخش بود، به طوري كه بيشتر آزادگان بر سر سفره صفا و خلوصش لقمه هاي دوستي و محبت برمي گرفتند. اهل مشهد بود. از معنويت، راز و نيازها و نمازشب هاي عاشقانه اش و صوت دل نشين قرآنش معلوم مي شد كه از همجواري حضرت ثامن الحجج(ع) بهره هاي زيادي برده است و از اقيانوس معنويت آن بارگاه مقدس نمي به لب زده است. دوستي كه بيش تر با او آشنايي داشت مي گفت:اين پيرمرد، رزمنده تيپ امام رضا(ع) و عادت حسنه اش در جبهه اين بود كه نيم ساعت قبل از نماز صبح همه بچه ها را براي نمازشب بيدار مي كرد. بعد از نمازصبح و تعقيبات آن،چايي را رو به راه مي كرد تا با تشكيل محفل انس و صفا و تقديم چاي گرم، به صفا و مهر آنان گرمي بيشتري ببخشد. دوست ديگري مي گفت:ايشان با بدني مجروح به اسارت دشمن درآمد و بعثي ها كه از حضور مردمي و خودجوش ملت ايران خشمگين بودند و اطمينان داشتند اين پيرمرد از نيروهاي مردمي است، در زندان هاي بغداد به بدن زخمي و مجروح او رحم نكردند و سر تا پايش را زير رگبار مشت و لگد و كابل گرفتند و به حدي او را زدند كه چهره اش كاملاً تغيير كرد، به گونه اي كه من از بغداد تا موصل كنار او نشسته بودم، ولي او را نشناختم. يك روز عراقي ها به آسايش گاهشان رفته و از او خواستند كه به حضرت امام(ره) توهين كند. ولي او نه تنها اين كار را نكرد،بلكه بر عكس عليه صدام شعار مي داد كه بعثي ها او را به شكنجه گاه برده، يكي، دو هفته تمام او را زير شكنجه ددمنشانه خود گرفتند و دست آخر به وسيله آمپول هوا او را به شهادت رساندند.
(روحاني آزاده: دكتر قاسم جعفري)
دست به سر كردن نگهبان
بعد از گذشت چندماه از اسارتمان چند نفر از آزادگان كه حسابي دلشان براي يك نمازجماعت جانانه تنگ شده بود، ديواري كوتاه تر از من پيدا نكرده، و يك شب كه در حال خواندن نمازمغرب بودم،به من اقتدا كردند و قبل از اين كه به ركعت دوم برسم، تعداد ديگري از دوستان به آنان پيوستند و با شروع نمازعشاء اكثر بچه ها در صف هاي نمازجماعت جاي گرفتند. روز بعد، با توجه به عواقب ناگوار و وحشتناكي كه دوستان آزاده را تهديد مي كرد، از آنان خواهش كردم كه نمازشان را فرادا بخوانند، ولي همه بچه ها اصرار داشتند كه نماز را به جماعت بخوانند. از پافشاري و اصرارشان معلوم بودكه فكر همه جا را كرده اند و تا آخر خط مي ايستند لذا حجت را بر خود تمام شده ديدم و تصميم گرفتم كه به طور رسمي نمازجماعت را با احتياط كامل و برنامه ريزي مناسب برگزار كنيم. به اين صورت كه قبل از شروع نمازجماعت،يك نفر از دوستان به عنوان مراقبت كنار پنجره مي ايستاد تا اگر سرو كله نگهبانان پيدا شد، اعلام خطر كند و بچه ها فرصت پيدا كنند تا نماز را به فرادا تبديل كنند، آن گاه نماز جماعت را برپا مي كرديم.از آنجا كه آسايشگاه ما در طبه دوم بود و بر راه پله ها ديد نداشتيم، متوجه آمدن نگهبان نمي شديم. احتمال گير افتادنمان زياد بود، لذا براي حل اين مشكل، يك آينه، سر«دسته تي» مي بستيم و مراقب، «تي» را از پنجره كنار آسايش گاه به طرف راه پله ها مي برد و راه پله را زير نظر مي گرفت. يك شب كه براي خواندن نمازمغرب آماده شديم، مراقب،يك لحظه از وظيفه خود غافل شد و در همين لحظه اتفاقاً نگهبان از پله بالا آمده، آينه را ديد و با زيركي خودش را به پشت پنجره رساند. وقتي نگهبان در پشت پنجره قرار گرفت، در حالي كه چوب را گرفته بود، فرياد زد: اين چيست از پنجره بيرون آورده ايد؟
شكر خدا هنوز نمازجماعت شروع نشده بود. بچه ها توانستند صف ها را در يك لحظه به هم بزنند و به حالت عادي بنشينند اما مشكل چوب و آينه باقي مانده و بايد توجيهي براي آن پيدا مي كرديم. يكي از دوستان كه قبل از ديگران راه چاره به ذهنش خطور كرده بود جلو آمد و گفت: جناب نگهبان، يكي از اسرا شديداً مريض شده و به قرص مسكن احتياج دارد. اين چوب را هم براي همين بيرون آورده ايم كه بتوانيم شما را زودتر ببينيم و خبرتان كنيم.دوست ديگري كه به فراست دريافته بود نمايش، تكميل نشده نقش مريض را به عهده گرفت و آه و ناله اش را بلند كرد. در قسمت سوم نمايش،دو نفر از بچه ها زيركتف هايش را گرفتند و او را جلوي پنجره اي كه نگهبان ايستاده بود بردند تا سرباز با چشمان خودش،مريض پريشان حال را ببيند. به ياري خدا، اين نمايش همان گونه كه انتظار مي رفت نگهبان را قانع نمود و براي آوردن قرص مسكن به بهداري رفت و داستان آينه را فراموش كرد. (روحاني آزاده: مراد شفيعي)
به جاي دوستم مريض شدم
ظاهراً هفده يا هجده بهار بيش تر از عمرش نمي گذشت. ولي شرايط سخت اسارت، كمردرد شديدي را بر او عارض نموده بود، به طوري كه پيوسته در رنج و درد بود. يك روز كه بيماريش بي اندازه شدت يافته بود و از درد و رنج به خود مي پيچيد، پيش من آمد و گفت: محمد، كمردرد كلافه ام كرده است. دعا كن شايد خداوند شفا عنايت كند و من از اين درد خلاص شوم. از او پرسيدم: پس چرا به بهداري نمي روي؟ در حالي كه از ته دل آهي مايوسانه مي كشيد جواب داد: تو اسم اين اتاقك را بهداري گذاشته اي؟ معلوم نيست اين آقا كه براي طبابت مي آيد پزشك است يا بهيار! و بعد كمي مكث كرد و گفت: راستش را بخواهي مي ترسم دكتر اردوگاه بروم، چون معمولاً بدون توجه به بيماري بچه ها دارو تجويز مي كند كه البته اغلب داروهاي تجويز شده يا مسكن اند يا چرك خشك كن. حالا اگر به من يك دارويي بدهد كه حالم را بدتر كند، چه كنم؟ حق با او بود، چون در مدت اسارتمان به ندرت پيش آمده بود كه كسي براي مداوا به طبيب اردوگاه مراجعه كند و داروي مناسب با بيماريش را دريافت نمايد. گاهي اوقات هم كه دكتر يا نگهبانان، دل و دماغ خوبي نداشتند، به جاي مداوا و رسيدگي به بيماران به بهانه هاي مختلف، آنان را مي زدند. خلاصه، وقتي ديدم دوستم حاضر نيست براي مداواي خود اقدام كند به او گفتم كه من به جاي شما پيش دكتر مي روم و مي گويم كمرم درد مي كند. اگر كتك خوردن بود كه مال من، ولي اگر قرص و داروي مناسب مريضي شما دادند، ان شاء ا... دواي دردتان است. آن گاه نزد مسئول آسايشگاه رفتم تا اسمم را جزء سهميه آسايشگاه بنويسد. همين كه به بهداري رفتم و از كمردردم و نوع درد آن براي پزشك توضيح دادم، وي برخلاف عادت هميشگي، حس وظيفه شناسي اش گل كرد و آمپول مناسب با درد برايم نوشت و به مسئول تزريقات دستور داد كه آمپول را به من تزريق كند. بنده كه اصلاً انتظار چنين پيش آمدي را نداشتم به تزريقات چي گفتم:مي شود اين آمپول براي فردا بماند، ولي ايشان جواب دادند: آمپول آماده تزريق است و اگر براي فردا بماند، خراب مي شود. چاره اي نداشتم جز اين كه بخوابم تا آمپول را به من تزريق كند چون اگر واقعيت را به آن ها مي گفتم، مكافات و دردسرها شروع مي شد و اين دردسر، نه فقط براي من بلكه براي دوستم هم به وجود مي آمد. بعد از مراجعت از بهداري، نزد دوستم رفتم و پس از اين كه ماجرا را براي او شرح دادم، گفتم: آمپولي را كه بايد به شما تزريق مي كردند، به من زدند، حالا شما هم خوب شو...!
(روحاني آزاده، محمد هاشم عاملي)
انتظار شهادت
سپاه سوم ارتش عراقي به قصد تصرف فاو اقدام به يك پاتك سنگين نمود. ولي رزمندگان اسلام، به ويژه دلاوران لشگر 25كربلا با مقاومت شديد، تك دشمن را دفع نمودند و چون احتمال مي رفت دشمن با متمركز كردن نيروهايش بر يك محور، بازهم دست به عمليات بزند، فرماندهان عالي رتبه براي مقابله با اين عمليات احتمالي، به صد و بيست نفر از رزمندگان با سابقه و فعال (لشگر 8 نجف اشرف) ماموريت دادند تا يك عمليات ايذايي در مواضع خود و خطوط دشمن انجام دهند. من كه به عنوان روحاني رزمي- تبليغي به اين لشگر آمده بودم، توفيق حضور در اين عمليات نصيبم شد. خلاصه، عمليات شروع شد و توانستيم به مدد الهي، ضربات و تلفات سنگيني بر دشمن وارد سازيم، اما ساعتي بعد، دشمن توانست نيروهاي بيشتري به منطقه عملياتي وارد كند و بر حجم آتش و فشار خود بيفزايد، با اين وجود، رزمندگان اسلام دليرانه مقاومت كردند تا اين كه تعداد زيادي از عزيزان يكي پس از ديگري شربت شهادت نوشيدند و مابقي مجروح شديم. وقتي نيروهاي عراقي بالاي سر ما آمدند، به هر كدام از مجروحين كه مي رسيدند تير خلاص مي زدند، ولي به بنده و دو نفر ديگر از دوستان كه از ناحيه سر زخمي شده بوديم، به تصور اين كه ديگر كارمان تمام شده شليك نكردند. وقتي متوجه زنده بودن ما شدند كه تصميمشان عوض شده بود و قصد زدن تير خلاص نداشتند، لذا به وسيله يك آمبولانس به عقب منتقلمان نمودند. در بين ما سه نفر، حال و روز (سيدعلي اكبري) وخيم تر بود، چون تير به پيشاني او خورده بود و به چشمانش آسيب رسيده بود به خاطر خون زيادي كه از سرش رفته بود، تشنگي بر او چيره شده، مرتب آب طلب مي كرد بعثي ها با وجود اين كه مي دانستند آب براي او ضرر دارد، آب در اختيارش قرار مي دادند. اين عمل، باعث مي شد وضع جسماني او وخيم تر شود. چند ساعت بعد، وارد بصره شديم. ما را داخل يك اتاق جاي دادند، ولي سيد را بيرون نگه داشتند. آيا مي خواستند او را به بيمارستان بفرستند؟ يا پزشكي نزد او ببرند؟ نه، اين گروهي كه ما مي ديديم، چنين مرامي نداشتند و نه تنها اقدامي براي مداواي او نكردند بلكه بدون كوچك ترين كمك اوليه امدادي، رهايش ساختند.
سيد در گوشه اي افتاده بود. لبهايش از فرط تشنگي خشكيده و رمقي در جسم نيمه جانش باقي نمانده بود و گويي انتظار مي كشيد. در نيمه هاي شب، انتظارش به سر آمده روح بي قرارش از جسم خاكيش پر كشيد و بر لاله زار شهادت نشست. با وجود اين كه تير به پيشاني او خورده بود، بايد در همان خط مقدم به شهادت مي رسيد، اما نمي دانم چرا اين قدر پروازش به طول انجاميد. شايد اين لطف خداوند و حق او بود كه مي خواست اول اجر اسارت را به او بدهد و بعد، توفيق شهادت را نصيبش كند.
(روحاني آزاده محمد هاشم عاملي)
رايحه بهشتي
نام و نشانش را نمي دانم، اما اين را مي دانم كه از تبار آسمانيان بود، چرا كه به سوي آسمان پرگشود و چقدر پروازش زيبا و قشنگ بود. از قافله كربلاي پنجي ها بود و تير و تركش هايي به رسم يادگار از اين عمليات در آسمان تنش چون ستاره چيده شده بود. اين ستاره ها كه بال هاي پرواز او به آسمان شدند، بدن خاكيش را سخت مي آزردند. از اين رو، ناله مي كرد و از درد به خود مي پيچيد، ولي دشمن به جاي اين كه او و ديگر مجروحين را كه همگي حال وخيمي داشتند به بيمارستان بفرستد، به همراه ما به زندان الرشيد بغداد آورده بودند. جايي كه از يك طرف هيچ گونه امكانات امدادي وجود نداشت و از طرف ديگر كمبود جا، عدم امكانات بهداشتي و تغذيه نامناسب، شرايط دشوار و اسف باري را به وجود آورده بود. ايشان با همه دردها و رنج ها و زخم هاي تنش، ميهمان چنين شرايطي بود تا اين كه بعد از تحمل چند شبانه روز درد و رنج، سرانجام به آرزوي خود رسيد و سلول هاي زندان الرشيد، سكوي پرواز او شدند و آزادگان، شاهد اين پرواز عاشقانه و در عين حال، غريبانه بودند. بعد از شهادتش، عراقي ها را صدا زده گفتيم: يك نفر از مجروحين عزيزمان به شهادت رسيده است آن ها با باز كردن در از چهار نفر خواستند تا او را بيرون ببرند. همين كه جنازه به راه رو رسيد، فضاي راه رو، عطرآگين شد و مشاممان را نوازش داد. اين بوي خوش از جسد مطهر اين شهيد متصاعد بود و اتفاقاً عراقي ها هم متوجه اين رايحه دل انگيز شدند. شايد اين خواست و اراده خداوند بود كه اين صحنه، حجتي بر حقانيت ما نزد دشمن باشد. سربازان بعثي اطراف را بو مي كردند تا ببينند اين بوي خوش و دل انگيز از كجا برخاسته است. در كمال ناباوري ديدند اين رايحه بهشتي از جسد مطهر اين شهيد برخاسته است گويي باورش براي آنها دشوار بود و شايد هم باور كرده بودند، ولي نمي خواستند به روي خود بياورند، لذا با كابل هايي كه در دست داشتند اين عزيزان را آماج ضربات قرار داده، مي گفتند: شما خودتان به اين جنازه عطر زده ايد و مقصودتان اين است كه وانمود كنيد كشته هايتان، شهيد هستند و اهل بهشت. متأسفانه، بعثي ها اجازه استدلال و سخن گفتن به ما نمي دادند والا به آن ها مي گفتيم: آخر شما اجازه نداده ايد ما يك سر سوزن وسيله با خودمان بياوريم و همه را در تفتيش هاي متعدد از ما گرفتيد چه برسد به عطر و مشك. از آن گذشته، كمبود آب و بهداشت، تراكم جمعيت، گردو غبار جنگ و جراحات مجروحين، همه دست به دست هم داده و بويي متعفن را در فضا به وجود آورده است مگر مقدار كمي عطر در اين فضاي متعفن بروز مي كند و اثري دارد؟
(روحاني آزاده: بهاءالدين انصاري)

ببین نیوز

پر بازدید ترین های امروز
جدید ترین های امروز

نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
کد امنیتی : Captcha
* کد امنیتی :
* متن نظر :

تمامی حقوق این سایت برای ببین نیوز محفوظ است هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلا مانع می باشد .